تبليغاتX
سه تار خانه


سه تار خانه

.


تشبه به موسیقی


دل ز هر یاری غذایی می‌خورد
دل ز هر علمی صفایی می‌برد
از لقای هر کسی چیزی خوری
وز قرانِ هر قرین چیزی بری
چون ستاره با ستاره شد قرین
لایق هر دو اثر زاید یقین
چون قرانِ مرد و زن زاید بشر
وز قرانِ سنگ و آهن شد شرر
وز قرانِ خاک با باران‌ها
میوه‌ها و سبزه و ریحان‌ها
وز قران سبزه‌ها با آدمی
می‌بزاید خوبی و احسانِ ما
راست کن اجزات را از راستان
سرمکش ای راست رو زان آستان
                                              مثنوی

آدمی با هر که و هر چه بنشیند، شؤون و اوصافی از آن چیز رفته رفته بر او می‌نشیند. آدمی دارای صفاتِ هم‌نشینِ خود می‌شود. وقتی به کوه می‌رویم، از صلابت و سختی‌و صفای کوه به ما هم چیزی می‌رسد. اصلا برای همین است که اکثرا به کوه می‌روند. وقتی به کویر می‌رویم، سکوتِ کویر ما را نیز در خود ساکت می‌کند. سکوتِ کویر خود را در ساکنِ خویش بسط می‌دهد و می‌گستراند. گویی همه چیز همین است؛ همه چیز خود را در قرینِ خویش بسط می‌دهد. چنین است که هر چیزی خود را در مقارنِ خویش می‌زایاند. دقت کرده‌اید که در جایی که بسیار سکوتِ نابی دارد، شما بعد از درکِ آن سکوت، دیگر نمی‌توانید بلند بلند حرف بزنید و شما نیز مانندِ کویر ساکت می‌شوید؟ یا در جایی که دم کرده و تنگ و تاریک و نمور است شما نیز ممکن است چون آن شوید؟ و یا باز، در حایی که پر از ازدحام است شما نیز در درون متفرق می‌شوید و نمی‌توانید تمرکز کنید؟ و ... . ما صفتِ هم‌نشینِ خود را می‌گیریم. این هم‌نشین، اعم از اینکه یک انسان باشد یا نباشد، مثلا یک بنای معماری باشد یا یک ساحلِ وسیع یا یک چهره‌ی زیبا یا ...، صفتِ خود را در شما بسط می‌دهد و شما را به‌سانِ خود می‌سازد؛ یعنی اوصافِ خود را از آنِ شما می‌کند. ما آیینه می‌شویم در قبالِ اوصافِ شیءای که در مواجهه با او قرار گرفته‌ایم. البته در اصل، بیرون آیینه‌ی درون است و ما بیرون را با نورِ درون می‌بینیم؛ اما همین بیرونی که از درونِ ما مایه گرفته است و معنادار شده است، به عنوانِ موجودی مستقل در برابرِ ما می‌ایستد و می‌تواند به درونِ ما رخنه کند و ما را تحت تاثیرِ خویش قرار دهد. مثلا وقتی از شیءای می‌ترسید، چه بسا این توهماتِ شما و نظریه‌های ناراستِ شما درباره‌ی آن شیء است که آنرا برایتان ترس‌آور کرده است، اما به ‌هر روی آن شیءِ ترسناکِ برای ما شما شما را واقعا می‌ترساند و به درونتان رخنه می‌کند. توهم اگر چه خبر از غیرِ واقعی می‌دهد، اما واقعی است.  به این معنی است که درون، از برون، که خود از درون رنگ گرفته است، رنگ می‌گیرد.
موسیقی هم، برابر ایستایی است که ما را به صفتِ خود، یعنی به صفتی که از او می‌شناسیم، می‌سازد. موسیقی‌ی خوب آن است که ما را به‌سانِ خود کند. شما با مداومتِ همنشینی با یک موسیقی‌ی خوب همچو او می‌شوید. شما موسیقی می‌شوید. موزون بودن، لطیف بودن، در تناسب بودن، متمرکز بودن، آغشته بودن، آرام بودن و یا مواج بودن و ...، صفاتی است که می‌تواند از موسیقی به ما سرایت کند و در مداومتِ همنشینی، آن صفت، در ما مقام بگیرد و صفتِ مدامِ ما شود. این چنین است که موسیقی واردِ زندگی می‌شود. موسیقی موزون است و می‌تواند موزون کند؛ می‌تواند موزونیت را به ما بیاموزد و در ما ملکه کند. اسرارِ موزون بودن را می‌توان از کاویدنِ ژرفِ موزونیت در موسیقی دریافت؛ و سپس می‌توان به همان سان، خود موزون شد. موسیقی متمرکز و متمرکز کننده است؛ همه‌ی نوت‌های یک قطعه در گردِ یک نوت می‌تنند و در مسیرهای ملودیکِ نغمه‌ها به گونه‌ای حساب‌شده و ریاضی‌وار و منطقی، در طرحی در هم تنیده، به دنبالِ هم می‌آیند و چنین است که بی‌سامان و پریشان نیستند. در موسیقی همه‌چیز در وحدتی با همه‌چیز قرار می‌گیرد. این وحدت با توجه‌ِ تام و مقارنتِ مداوم با موسیقی از آنِ آدمی می‌تواند شد و با تامل و قعرکاوی در موسیقی می‌توان خود را به یک موسیقی بدل کرد. چنین است که موسیقی مثالی از باطنِ درون می‌گردد. همه‌ی اجزای موسیقی در پاره‌های مختلفِ باطن یافت می‌شود و متمثل می‌شود و در تناظر و قرینگی قرار می‌گیرد. موسیقی آیینه‌ای می‌گردد که باطن گردِ باطن می‌گیرد و در عینِ حال، باطن خود را از خود فراتر می‌برد و فربه‌تر می‌کند. ما می‌توانیم بدل به موسیقی شویم و موسیقی در درونِ ما حیات بیافریند و خود عینِ ما گردد.
موسیقی‌ی خوب آن است که ما را به ‌سانِ خود کند.


.
نوشته شده توسط هست ِ نیست| |

 .


    سکوتی از برای شنیدن


نخست باید سکوتی را فراهم کنیم.
در منزل می‌توانید در ساعاتی که مخصوصِ شنیدن کنار گذاشته‌اید، در کنجی آرام، و ترجیحا به دور از خستگی، بنشینید و یا دراز بکشید و حالاتِ جدی‌ی روحی‌ی خود را  سوار بر موسیقی‌ای که می‌شنوید کنید. یعنی تمرین کنید که با موسیقی به عمیق‌ترین جاهای درونتان سفر کنید. سعی کنید موسیقی صدای شما باشد و یا انگار سازی که می‌شنوید را خود اجرا می‌کنید و یا برای شما اجرا می‌شود. گویی غذایی که جنبه‌ی دارویی و مقوی و حیاتی برای شما دارد را می‌خورید. همچون وقتی که در آفتاب کز می‌کنید و حس می‌کنید آفتاب به شما انرژی و سلامت و نور می‌دهد. ذوقِ موسیقی را باید با پوستِ خود لمس کنید. هیچ‌گاه موسیقی را از سر بی‌توجهی و یا بی‌حوصلگی گوش ندهید؛ این کار هم بی احترامی به آن موسیقی است و هم بی توجهی به خودتان. چرا که موسیقی ابزارِ گریختن از خود نیست بلکه ابزاری است برای گریختن از غیر و روی آوردن به درونِ اصیلِ خود. پیشنهاد می‌کنم، در جای خیلی روشن موسیقی را نشنوید و همچنین در جایی که کسان دیگری ممکن است به آنجا رفت و آمد کنند. جایی خلوت، در ساعاتی خلوت از خانه، برای این کار و همچنین برای تمرین‌های ساز مناسب است. معمولا افرادی که به موسیقی یا هنرهای دیگر می‌پردازند مکانِ خاصی در منزل را برای پرداختن به آن انتخاب کرده‌اند. همیشه سکوت زمینه‌ای است که برای حضور و ظهورِ صدا لازم است. تا سکوتی نداشته باشیم خوب نمی‌شنویم. برای شنیدنِ معناها، نخست سکوتی معنوی را فراهم کنید.


    .

نوشته شده توسط هست ِ نیست| |

.


زمان‌هایی از برای شنیدن


خیلی ساده، برای شنیدن نیاز به زمان داریم. پس باید اوقاتی را صرفِ شنیدن کنیم. این اوقات می‌توانند بدونِ پیش‌بینی و برنامه‌ریزی و بسته به حالاتِ شخصی باشند و یا با برنامه قبلی که به کمکِ هنرآموز طراحی شده‌اند. از طرفی، موسیقی را باید وارد زندگی کنیم و آنرا همچون پدیده‌ای که تنها موردِ پژوهش‌ما است نبینیم. باید حالاتِ روحی‌ی خود را سوار بر موسیقی‌ای که می‌شنویم کنیم. باید با موسیقی و در موسیقی (و نه از موسیقی) شاد باشیم و غمگین باشیم و حماسی باشیم و در طرب باشیم و در تامل باشیم و در تمرکز باشیم و ... . برای تک‌تکِ این حالات، نیاز به نگرشی درباره‌ی موسیقی‌ي متناسب با آن حالت و نیز تاملِ حکیمانه به آن حالاتِ روحی دارید. پس برای هنرجوی خوبِ موسیقی که هنری است که به تار و پودِ جان می‌تند، بایسته است که در حالاتِ روحی و انفسی‌ی خویش نیک ژرف شود و بتواند در آنها غور و تفحص کند. جانِ موسیقی با معنی سرشته است؛ با موسیقی به کشفِ خود و گسترشِ خود بپردازید. ما همچون موسیقی می‌شویم؛ و موسیقی همچون ما. زمان‌هایی را که می‌خواهیم صرفِ موسیقی کنیم باید دقیقا زمان‌هایی باشد که می‌خواهیم صرفِ خود کنیم. 


.

نوشته شده توسط هست ِ نیست| |

.


مجموعه‌ای از برای شنیدن


زیاد بشنوید.
برای خوب شنیدن نیاز به یک آرشیو خوب دارید. آرشیوتان را کامل کنید. برای این کار می‌توانید از آرشیوِ آموزشی و دسته‌بندی‌شده‌ی کلاس کمک بگیرید. مشغولِ آموختنِ هر دستگاهی که هستید مجموعه‌ي اجراهای مهمِ آن دستگاه را تهیه کنید و به دقت به آنها گوش کنید. مثلا در ماهور که هستید اجراهای مهم ماهور را با کمکِ هنرآموز و آرشیوِ کلاس تهیه کنید و به ترتیب تاریخی –از قاجاریه تا کنون- و با شناختِ کلی‌ای که هنرآموز به شما درباره‌ی آنها می‌دهد، آنها را نیک مطالعه کنید. حتی در هر گوشه از دستگاه که هستید می‌توانید نمونه اجراهای مهمِ آن گوشه را از هنرآموز بپرسید و به اختلاف‌ها و تشابه‌های آن‌ها خوب دقت کنید. این کار به سبک‌شناسی و نیز زیبایی‌شناسی‌ی شما در موسیقی‌ي دستگاهی بسیار کمک می‌کند. همیشه این اختلاف‌ها هستند که با تامل در آنها می‌توانیم بشناسیم.
به همین نحو که پیش‌می‌روید مجموعه‌ی خود را کامل کنید و آنر به دقت دسته‌بندی کنید.
قدرِ مجموعه‌ی ‌گل مرغِ سحر داند و بس
که نه هر کو ورقی خواند معانی دانست.
                                                    حافظ

.
نوشته شده توسط هست ِ نیست| |

.

 

بودن و ماندن و نماندن و نبودن


ماندن، نماندن می‌خواهد و بودن، نبودن. و همچنانکه هر ماندن نیازمندِ یک نماندن است هر نماندنی هم محتاجِ یک ماندن. و نیز همچنان است برای هر نبودن که محتاجِ یک بودن است.
ما همیشه در حالی هستیم که یا در آن حال بودن برایمان خوش است و طالبِ دوامِ آنیم و  یا خوشی برایمان در گذشتن از آن حال به حالی است که طالبِ آنیم. و همیشه وقتی در حالی هستیم در حالِ دیگری نیستیم. این نکته‌ی ساده‌ای است. اما می‌تواند فراموشمان شود. دو جهان را در نظر بگیرید، یکی جهانی که در حالی خاصی خود را ساکنِ آن می‌دانیم و منظره‌ي جهان را از آن منظر (حالِ خاص روحی‌ی خود) می‌بینیم و جهانی را که در او نیستیم اما می‌خواهیم در آن باشیم و آنرا باش‌گاهِ نیک‌تری و خواستنی‌تری برای خود می‌دانیم. همیشه چنین است؛ که جهان برای ما همانی است که آنرا می‌شناسیم و منظرِ ما به جهان منظره‌ی جهان را برایمان تعیین می‌کند. در واقع واقعیتی آنچنان که ممکن است ما ساده‌اندیشانه آنرا واقعیتِ جهان یا جهانِ واقعی می‌دانیم وجود ندارد. واقعیتی که ما از جهان می‌یابیم کاملا ناشی از ما است و اگر بهتر بخواهم بگویم، جهانی که ما در اوییم تفسیری از جهان است که ما از جهان کرده‌ایم. اینک چه کسی می‌تواند تفسیرِ خود را از جهان و یا از خوانشِ خود را از معنای متنِ زندگی حقِ حقیقتِ آن معنا بداند؟ آیا اصلا معنایی بیرون از ما هم مگر وجود دارد؟ معنا همانی است که از برای ما است و در درون ما و تنها در درونِ ما میلاد می‌یابد و نضج می‌گیرد.
باری بر آن بودیم که ماندن، نماندن می‌خواهد و بودن، نبودن. اینک این معنا را بیشتر می‌کاویم. اگر دقت کرده باشید ذهن ما به گونه‌ای است که تنها می‌تواند در یک حال بر یک چیز توجه کند. یعنی در زمانِ واحد تنها می‌توانیم یک کار را انجام دهیم و یا به یک کار به‌درستی  فکر کنیم. در احوالِ روحی هم چنین است که ما تنها در یک حال قرار داریم و اگر بخواهیم حالمان را دگر کنیم چاره‌ای نداریم مگر اینکه دیگر در آن حال پیش قرار نداشته باشیم و از آن درگذریم. به این معنا ماندن، نماندن می‌خواهد یا نماندن، ماندن؛ یعنی ماندن در حالی نیازمندِ نماندن در حالی دیگر است؛ و همچنین بودن، محتاجِ نبودن. حتما تا کنون به مراقبه و تمرکز و حضور تامل کرده‌اید. در آنجا هم همه‌ی کار گویی همین است که می‌خواهیم در حالی باشیم و بمانیم و آن ماندن را دوام بخشیم؛ باید فکرهای نخواسته و ناخواسته را به یکسو نهیم. اینک می‌خواهم به این بپردازم «بر این ماندن چگونه می‌توان توانا شد؟» لیوانی را در نظر بگیرید که از مایعی پر است و ما می‌خواهیم آن مایع را از آن لیوان خارج کنیم ( به‌گوش باشید که در اینجا لیوان همان ما هستیم و آن مایع هم آن حالِ ناخواستنی‌ی ما). خوب پیشنهاد می‌کنید چه کنیم؟ ... دو کار می‌توان انجام داد: یکی اینکه مایعِ لیوان را اندک‌اندک یا قاشقی یا چیزی از آن خارج کنیم و به هر حال به نحوی لیوان را از آن مایع تهی کنیم. کارِ دیگر هم این است که لیوان را اصلا خالی نکنیم و به‌جای این کار بر سرِ لیوان مایع دیگری را بریزیم و بگذاریم مایعِ جدید جای مایعِ قبلی را بگیرد و لیوان پر از مایعِ جدید شود (و در ضمن و به این ترتیب، خالی از آن مایعِ قبلی). به تعبیری در هر دو حالت لیوان از مایع خلوت می‌کند و یا از آن ساکت می‌شود. حالت اول را سکوتِ تهی و دومی را سکوتِ پر می‌نامم. بعدها با این دو تعبیر کار زیادی خواهیم داشت. همان‌طور که در باطنِ این مثال به‌گوش بوده‌اید، ما برای اینکه حضوری خوش و یا دوامی و قراری بر حالی خوش داشته باشیم می‌توانیم راه‌زنانِ حواس و برهم‌زنندگانِ تمرکز را از خاطر یکی‌یکی و با اختیار خود و مشقت و مرارت و دقت دور کنیم و یا اینکه اصلا با آنها مستقیما هیچ کاری نداشته باشیم و در عوض بگذاریم حالی دیگر به تمامی بر ما وارد شود و آمدنِ آن معنا چیزی و جایی را برای ماندنِ حالِ فعلی نگذارد. اما نکته‌ای ژرف در اینجا هست و آن اینکه ما اگر هم بتوانیم درونمان را از بودنی که در آنیم (یعنی حالی که اینک داریم) لخته‌لخته و خردک‌خردک بستریم و فرو بکاهیم، اما هیچ‌گاه نمی‌توانیم کاملا خالی از حالی باشیم و خودِ همین خلا ممکن است دوباره آن حال‌های پیشین یا حال‌های بدِ دیگری را باز به درونِ ما بمکد و خلاِ رفته را به این نحو جبران کند. درست مانند حالتی که بخواهید با برداشتنِ آب، درونِ آب حفره‌ای ایجاد کنید. ما نمی‌توانیم خود را خالی از خود کنیم؛ که در واقع خودِ ما همان حال‌های خودِ ما است. ما همان اندیشه‌ی ما هستیم.
ای برادر تو همان اندیشه‌ای
مابقی تو استخوان و ریشه‌ای
گر بود اندیشه‌ات گل گلشنی
ور بود خاری تو هیمه‌ی گلخنی
                                        مثنوی
مولانا مثالِ عوری یا غوکی را می‌زند که از گزند حمله‌ی زنبوران می‌گریزد و در راه به قعر برکه‌ای می‌پرد و در آن زیر نفس محبوس می‌کند و می‌ماند. زنبوران در آن بالا هنوز هستند اما زنبوران را به عالمِ زیر آب نفوذی نیست و او در آن عالمِ دیگر از آن گزندها محفوظ است.
آنچناک عور اندر آب جست         
تا در آب از زخم زنبوران بجست
می‌کند زنبور بر بالا طواف
چون برآرد سر ندارندش معاف
آب ذکر حق و زنبور این زمان
هست ذکر این فلانه وان فلان
دم بخور در آب ذکر و صبر کن
تا رهی از فکر و وسواس کهن
مکر کن تا وا رهی از مکر خود
مکر کن تا فرد گردی از جسد
ذکر حق پاک است چون پاکی رسید
رخت بر بندد برون آید پلید
می‌گریزد ضدها از ضدها
شب گریزد چون بر افروزد ضیاء
چون درآيد نامز پاک اندر دهان
نی پلیدی ماند و نی اندهان
                                      مثنوی
راهِ زاهدانه و خشنِ کاستنِ کاستنی‌ها از خود ره به حالِ خرابی نمی‌برد و اگرچه برای لحظاتی (که ما هم اتفاقا در آن لحظات حضوری و هستی‌ای نداریم) همچون خواب یا تخدیرِ مستی‌ی مجاز از بودنِ اینک‌مان دور شویم اما به سرعت پس از آن ساکنِ همان بودنِ پیشین می‌شویم. یادمان باشد بودن، نبودن می‌خواهد و نبودن، بودن. یعنی اگر بخواهیم نباشیم (در حالی نباشیم) باید در پیِ یک بودن بگردیم نه در پیِ همانِ نبودنِ صرفی که خواهانِ آنیم.
من اینک این گذار از یک بودن به نبودنِ آن بودن را از شیوه‌ی دوم یعنی پر کردنِ ظرفِ درون از بودنی دیگر (به‌جای صرفِ خالی کردنِ درون از بودنِ اینک) و در زمینه‌ی آموزه‌های عرفانی‌ی تصوف پی می‌گیرم.

من از دیارِ حبیبم نه از بلادِ غریب

در نگرش‌ِ عرفانی به جهان، ما دو عالم داریم. یکی آنکه در آنیم و دیگری‌ای که در آن نیستیم و آنرا بلاد و موطنِ اصلی‌ی جانِ خویش می‌دانیم. این دو عالمِ بیرونی با دو عالمِ کلانِ حالِ باطنی متناظر است. یعنی با مرگ‌ِ عالمی در درون عالمی‌ هم در بیرون می‌میرد و با میلادِ یکی آن نظیرش هم متولد می‌شود.
جانِ کل با جانِ جزو آسیب کرد
جان از او دری ستد در جیب کرد
همچون مریم، جان از آن آسیبِ جیب
حامله شد از مسیح دلفریب
آن مسیحی نه که بر خشک و تر است
آن مسیحی کز مساحت برتر است
پس ز جان‌ِ جان چو حامل گشت جان
از چنین جانی شود حامل جهان
پس جهان زاید جهان دیگری
این حشر را وانماید محشری
                                          مثنوی
این میلاد با مرگ توام است و یکی لازمه‌ی آن دیگری است. میلاد و مرگ هم در اینجا تعبیر دیگری از بودن و نبودن است؛ میلادی و مرگی که در اصل جامه بدل کردنِ جان از خویش است یعنی جان کهنه از کهنگی می‌میرد و اطلسِ نوینِ جانِ نو در می‌پوشد. این جانِ نو، همان جانِ جان است که برتر از جانِ مرده‌ی کنونی می‌نشیند و او را از خویش زنده می‌کند. او همان جانِ گرامی‌ی معشوق است که عاشق در او مستحیل می‌شود و با او در‌می‌آمیزد و بدل می‌شود. این تبدیلِ مزاج همچون خوابی پوشیده و مستی‌ای مستور مملکتِ وجود عاشق را فرامی‌پوشد و اینچنین در عالمِ باطنی‌ی عاشق جهان‌گیری و بل جهان‌گشایی می‌کند. عاشق می‌رود و معشوق می‌آید.
جمله معشوق است و عاشق پرده‌ای
زنده معشوق است و عاشق مرده‌ای
                                                 مثنوی
ز بس بستم خیالِ تو
تو گشتم پای تا سر من
تو آمد رفته رفته
رفت من آهسته آهسته
دیگری‌ای که می‌آید و جای را بر وجودِ تلخ و محدود و ملولِ در خودی تنگ می‌کند و به این معنا او را از او می‌ستاند و خود بر جای او می‌نشیند. این سِر و کارِ اصلی‌ی عشق بود که عاشق را بی‌اختیارِ عاشق را از عالمِ تاریک و دوزخی‌ی نفس به عالمِ دیگر که فردوسِ وصل و حضور بود می‌کشاند.
ای زندگی‌ی تن و توانم همه تو
جانی و دلی ای دل و جانم همه تو
تو هستی‌ی من شدی از آنی همه من
من نیست شدم در تو از آنم همه تو
                                                 مولانا
راهی که صوفیان برای این گذار آشکاره کرده‌اند ذوقِ مستی است. مستی نیز در اصل همین خواب و عبورِ نهانی و پوشیده است که واصلی‌ی دو جهانِ بودن و نبودن می‌کند. مستی و مرکبِ عبور برای هر عارفی متفاوت بوده است. اگر برای ابن‌عربی وجودِ زن، با برای حافظ می، یا برای دیگری هیبتِ باری ذوق‌آورِ مستی بوده است، برای مولانا جلال‌الدین موسیقی و سماع چنین بوده است. برای مولانا موسیقی برنده‌ی از این آن به آن آنِ دیگر بوده است؛ گفته است برای من سماع صدای باز شدنِ درهای بهشت (سماع) است و یا گفته است اگر بعضی شراب‌باره‌اند یا بعضی زن‌باره یا شکم‌باره‌اند من سماع‌باره‌ام.
ماندن یا بودن در یک حال، نماندن و نبودن در حالی دیگر را می‌خواهد و موسیقی‌ی معنوی (موسیقی در یک طریق یا زیبایی به‌طورکلی در طریق‌های دیگر) مستی‌ای فراهم می‌آورد که خود مدد و متکفلِ آن نماندن و نبودن است. نیستی‌ای که زمینه‌ي هستی است و هستی‌ای که برآمده از یک نیستی است. در بینِ دو عالمِ هستِ ناخواستِ اینک و نیستِ خواسته‌ي آنک، موسیقی، آن برنده است.
دل وقتِ سماع بوی دلدار برد
جان را به سراپرده‌ی اسرار برد
این زمزمه مرکبی است مر روح تو را
بردارد و خوش به عالمِ یاد برد
                       
                                 مولانا جلال‌الدین


.
   
نوشته شده توسط هست ِ نیست| |

.


طریقِ معنوی‌ی هنر


در نگرشِ عرفانی به عالم، جهان كلامِ حضرتِ خداوند است و آفرينش، شعري است كه از زبانِ خداوند سروده شده و همچنان فرو ريزش مي‌كند. در نگاهِ عارفانه، حكمتِ خداوند و بلكه خودِ او در صورت‌هايي كه مجسمه‌ی معاني‌ي هستند تجلي پيدا مي‌كند و زيبايي، نقش و نشاني است از يك امرِ بي‌صورتِ بي‌نقش، كه همان انديشه‌ي خداوند باشد.
    اين عرَض‌ها از چه زايد؟ از صُور
    وين صُور هم از چه زايد؟ از فكَر
    اين جهان يك فكرت است از عقلِ كل
    عقل چون شاه است و صورت‌ها رُسُل
                                                           مثنوي
    در هستی‌شناسی‌ی عرفان، موجودات از خود هيچ ندارند و چون يك آيينه و يك ناي مي‌مانند كه در دستانِ خداوند، تابش مي‌گيرند و اين همه نقش كه در آيينه‌ي اوهام است از همان يك خرَد و فروغِ جاويدان است و عاشقان همان ني‌هايند و آينه‌هايند كه در دستانِ معشوقان و لب بر لبِ آنان، جان مي‌گيرند و وجود مي‌يابند.
    گر نبودي با لبش ني را سَمر
    ني جهان را پر نكردي از شكر
                                                 مثنوي
    در اينجا، هنرمندِ متعالي خود يك خداگونه‌ي كوچك است؛ او خليفه‌ي باري است؛ و او نيز در تشبه به باري و در تخلّق به اخلاقِ او به يك معناي بي‌صورت، صورت و مجلی مي‌بخشد و در واقع بيانِ هنري‌ي او تجلّي و بروزِ و ظهورِ حكمتي و نگری است كه در جانش مي‌تابد.
    دو دهان داريم گويا همچو ني
    يك دهان پنهانست در لب‌هاي وي
    يك دهان نالان شده سوي سما
    هاي و هويي درفكنده در هوا
    ليك داند هر كه او را منظر است
    كه فغانِ اين سري هم زان سر است.
                                                          مثنوي
    هنرِ عرفانی هنرِ حكيمانه‌اي است و اين حكمت تار و پود و جان و دل و پي و دليل و خميرمايه‌ی اثرِ هنري را تشكيل مي‌دهد. و اين تنها عرفان و كشفِ اسماء و اسرار است كه دليلِ اصلی‌ي آفرينشِ هنري در نزدِ هنرمند است و نه غرض‌ورزي‌هاي نيكوي ابزاري‌ی مصلحانه‌ی اجتماعي و يا وسيله‌قراردادنِ هنر براي بيانِ احساساتِ انساني و يا حتي توليدِ زيبايي. روحِ هنرِ عرفانی، مكاشفه است. هنرِ عرفانی هنرِ انساني است؛ به اين دليل و به اين معنا كه در حکمتِ خویش به پرسش‌هاي جدي درباره‌ي انسان مي‌پردازد. هنرِ انساني هنرِ انسان‌شناسانه است و انسان‌شناسی هم بی جهان‌شناسی نمی‌شود. کسی که به انسان می‌نگرد بایست به جهان نگریسته باشد. هنرمندِ بی جهان هنرمندِ بی انسان است. در اینجا جهانِ هر هنرمند منبعِ گفتار و بيانِ هنري او و مخزنِ صُورِ خيالِ انديشه‌ی اوست كه اثرِ هنري از آن آبشخور ريشه مي‌گيرد. هنرمند از جهانِ خويش خبر مي‌آورد و جهان براي انسان همان است كه آن را مي‌شناسد. پس اين شناسايي‌ی جهان و انسان، پايه‌ی هنرِ انديشه‌مند انساني است. روح و ذهنِ هنرمند در هنرِ عرفانی يك منظومه‌ی بسامان و زيبا است و او براي تمامِ جوانب و جزئياتِ هنرِ خود حكمتِ ويژه‌اي دارد؛ و‌ جديت در هنرِ او همان جديت و سامانِ حكمتِ اوست.
    اما، اين نگاه و حكمت در هنرمند چگونه متولد مي‌شود؟ و اين روحِ معني و جانِ هنرِ عرفانی چگونه بر كالبد و لوحِ ضميرِ هنرمند، نقش مي‌بندد و شكل مي‌گيرد؟ و اگر هنرمند خود را چون يك ناي و چون يك آيينه مي‌بيند نشسته بر لبانِ خداوند و پر از طلعلعِ جمالِ محبوب، اين ناي و آيينه از چه جنسي‌اند؟ و چگونه پرداخت مي‌شوند و سامان مي‌يابند؟
    در واقع در هنر عرفانی، آموزش، نوعي آفرينش است. يعني هنرجو از جهانِ خامي‌كه در ابتدا در آن بسر مي‌برد، از طريقِ خاصي واردِ عالم صُورِ زيبايي و جهانِ معنوي كه خيزش‌گاه و دست‌مايه هنري و بياني‌ي اويند مي‌شود و بدين‌گونه به‌دستِ استادِ هنرآموز، تولدي دوباره مي‌يابد و جامه‌ی آفرينشِ جديدي بر او پوشانيده مي‌شود.
    مرده بدم، زنده شدم، گريه بدم، خنده شدم
    دولتِ عشق آمد و من دولتِ پاينده شدم
    تابشِ جان يافت دلم، وا شد و بشكافت دلم
    اطلسِ نو بافت دلم، دشمنِ اين ژنده شدم
    چشمه‌ي خورشيد تويي، سايه‌گهِ بيد منم
    چون كه زدي بر سرِ من پستِ و گدازنده شدم
                                                                      مولانا
    اما، طريقِ اين نو شدن و ميلاد و انتقال و كسبِ حكمت و معرفتِ عرفانی‌ي جديد، در كجاست؟
    عارفان مي‌گفتند، طريقِ انتقالِ معرفت‌هاي باطني و آموزش‌هاي معنوي، از مرشد به سالك، از تحول و تطوّر و تفطّنِ او در باطنِ خويشتن مي‌گذرد و فنا و سفرِ سالك از صفاتِ خود در صفاتِ مرشد، اصلِ تعليم است.
    مي‌گفت يكي كه عاشقي چيست؟
    گفتم كه چو ما شوي بداني.
                                             مولانا
    در دو چشمِ من نشين اي آنكه از من من‌تري
    تا قمر را وانمايم كز قمر روشن‌تري
                                                      مولانا
    در مثنوي‌ی خداوندگار داستانِ عاشقي است كه با معشوقِ خود از مجاهده‌ها و رياضت‌هاي طريق بر مي‌شمرد و آنرا دليلِ وصال مي‌طلبد. ولي معشوق به او مي‌گويد اين‌ها در طريقِ وصال همه فرع است و اصل چيزِ ديگري است و تا با خودي در خودت راه نيست وزين گفته جز بي‌خود آگاه نيست و تا از حايل ِحجابِ خوديتِ خود در نگذري و يكتا من نشوي، و از تو جز من چيزي باقي نماند و تا نميري، . . . به من زنده نخواهي شد؛ و تا چراغِ هستي‌ی تو به ظلماتِ فنا نرسد، آبِ حياتِ جاويد تو را در نخواهد يافت؛ و تا از خودت نگذري به من نخواهي رسيد. يك قدم بر نفسِ خود  نِه، وانگهي بر كوي دوست.
    گفت معشوق اين همه كردي و ليك
    گوش بگشا پهن و اندر ياب نيك
    كانچ اصلِ اصلِ عشق است و ولاست
    آن نكردي، اينچ كردي فرع‌هاست.
    گفتش آن عاشق بگو آن اصل چيست؟
    گفت اصلش مردن است و نيستي است.
                                                              مثنوي
    در اين مدرسه، سپردنِ گوهرِ عاشقي از استاد به شاگرد يگانه وظيفه‌ی او است و امانتِ سنگين معرفت از سينه‌ي مراد به سينه‌ي مريد، چون از شعله‌اي به شعله‌ی ديگر سپرده مي‌شد و آتشكده‌ي باطن پيوسته به آئين جاودانه‌‌ي خود مشتعل مي‌ماند.
    « ... چراغِ افروخته، چراغ نا افروخته را بوسه داد و برفت؛ او به مقصود رسيد.»
                                                                                                    مولانا
    « شد ز غمت خانه‌ی سودا دلم
    در‌ طلبت رفت به هر جا دلم
    آه كه امروز دلم را چه شد
    دوش چه گفته است كسي با دلم
    از دلِ تو در دل من نكته‌هاست
    اه چه ره است از دلِ تو در دلم »
                                                 مولانا
    هنگامي كه هُماي عشق بر وجودِ سالك مي‌نشست، خزانه‌ي اسرار وگنجينه‌ي همه نيكي‌ها و زيبایی‌ها بر او از دلِ خودِ او گشاده مي‌شد و سالك از آن پس در روي خود تفرجِ صنعِ خداي مي‌كرد و سر بر زانوي مراقبت و دل در گريبانِ مكاشفت، همچنان توشه بر مي‌گرفت و از آن نامه با ديگران بر مي‌خواند و در بيان مي‌آورد.
    اي نسخه‌ي نامه‌ی الهي كه تويي
    وي آينه‌ي جمالِ شاهي كه تويي
    بيرون زِ ‌تو ‌نيست‌ هرچه در عالم هست
    از خود بطلب هر آنچه خواهي كه تويي
    و به قولِ حافظ، اين عشق است كه تعليمِ سخن مي‌كند؛ و عشق آموختني نيست بلكه خود آموزگار است. معلم، عشق است.
    و امّا و صد امّا، اين عشق كه وصلش به كوشش نيست و عنقاي مُغربي است كه نشانش پديد نيست، چگونه به دامِ جهد و سعيِ مُقلِ ما مي‌تواند شكار شود‌؟ و او كه اختياري نيست‌، چگونه خواسته مي‌شود و موردِ توصيه عرفا قرار مي‌گيرد و بي‌نصيبي از آن موردِ ذم واقع مي‌شود؟ به قولِ مولانا:
    آنچه ارزد صيد را عشق است و بس
    ليك او كي گنجد اندر دامِ كس؟
    تو مگر آيي و صيدِ او شوي
    دام بگذاري به دامِ او روي
    غيرِ مردن هيچ فرهنگِ دگر
    در نگيرد با خدا اي حيله‌گر
    يك عنايت به ز‌ِ صدگون ‌اجتهاد
    جهد را‌ خوف است از ‌صدگون ‌فساد
    اصل خود جذبه است ليك اي خواجه‌تاش
    كار كن موقوفِ آن جذبه نباش
                                                  مثنوي
    پاسخِ عارفان به اين سؤال اين بود كه اصلاً عشق از آن سويست و محبتِ بي‌حساب صفتِ حق است:
    « يُحبهّم تمام است؛ يُحبوّنه كدام است؟ »
                                                             مولانا
      معشوق، عاشق‌تر از عاشق است و در حقیقتِ شرفِ عشق، ناز و یکسویگی‌ی کششِ عاشق وجود ندارد. عشق دو سویه است و فراق تنها از خامی‌ی عاشق است و آن آتشی است که او را پخته و پخته‌تر می‌کند و به او شرفِ وصال می‌بخشد.
    هيچ عاشق خود نباشد وصل‌جو،
    كه نه معشوقش بود جوياي او.
    آنچنان كه عاشقي بر رزق زار،
    هست عاشق رزق هم بر رزق‌خوار.
    هين توكل كن ملرزان پا و دست
    رزقِ تو بر تو زِ تو عاشق‌تر است
    گر تو را صبري بدي رزق آمدي،
    خويش را چون عاشقان بر تو زدي.
                                                         مثنوي
     آري، عشق آمدني است، ولي اين ميهمانِ فربه، خانه‌ی ميزبان را تهي و مناسبِ مقام و پاك و پالوده و پرداخته مي‌خواهد. دو من در یک سرا گنجایی ندارد و غیرتِ معشوقی، که هرگز غیری را بر نمی‌تابد، مانعِ ورود عشق به خلوت‌سرای عاشق است.
    حافظا در دل تنگت چو فرو آيد يار
    خانه از غير نپرداخته‌اي يعني چه؟!
    عشق بزرگترین هبه‌ي استاد است؛ یادگاری پر کیمیا، که سپردنش از استاد به شاگرد مستلزمِ پیمودنِ طریقی در درونِ شاگرد است و او می‌باید در سفری از خویش در خویش خودش را از خویش بپردازد و اینگونه آماده‌ي میزبانی‌ی معرفت شود. بدین ترتیب، در پرداختنِ سينه‌ی سالک به پذيرفتنِ تعاليمِ باطني‌ی استاد، صافي‌كردنِ درون و فقر و سكوتِ وجودي‌ي سالک در درون براي شنيدن آواها و رازها، مقام‌هایی از طریقِ انتقالِ معارف و معانی‌ي باطنی است.
    قابلِ اين گفته‌ها شو گوش‌وار
    تا كه از زر سازمت من گوش‌وار
    چون تو گوشي او زبان ني جنسِ تو
    گوش‌ها را حق بفرمود انصتوا
    كودك اول چون بزايد شير نوش
    مدتي خاموش باشد جمله گوش
    مدتي مي بايدش لب دوختن
    از سخن تا او سخن آموختن
    ادخلوا الابيات من ابوابها
    سوي منطق از ره سمع اندر آ
    يكي از طريق‌هاي سكوتِ باطني‌ي سالك، تداومِ او بر ذكر است و آن ذكر تكرارِ مدامِ صفیرِ صداي يادي و خاطره‌ي خيالي در اندرونِ سالك است كه پيوسته او را از «من» دورتر كرده و به منِ من‌تري نزديك مي‌كند.
    «ز بس بستم خيالِ تو، توگشتم پاي تا سر من
    تو آمد رفته رفته، رفت من، آهسته آهسته»
    اين تكرار، طريقتِ سالك مي‌شود و طريقِ اين تكرار مي‌تواند بر مركبِ صدا و موسيقي‌ باشد و به قولِ مولانا، سماع، دل و جان را به بوي دلدار و سراپرده‌ي اسرار مي‌رساند، و روح را سوار بر مركبِ خود به عالمِ يار مي برد.
    دل وقتِ سماع بوی دلدار برد
    جان را به سراپرده‌ی اسرار برد
    این زمزمه مرکبی است مر روحِ تو را
    بردارد و خوش به عالمِ یار برد
    مراقبه بر يك ذكر، ذاكر را به باطنِ آن و عمق صورتِ تكرار شونده نزديك‌تر و نزديك‌تر مي‌كند و معرفتِ او درباره‌ي آن ذكر و بيانِ آن عميق‌تر و افزون‌تر مي‌شود و سالك معرفتِ شهودي‌ی خويش را به محكِ «تأييدِ نظر»ِ استاد مي‌آزمايد و صورت‌بندي آن بي‌صورت را به واسطه‌ی تأييدِ استاد بسامان‌تر مي‌سازد.
    سال‌ها دل طلبِ جامِ جم از ما مي‌كرد
    و آنچه خود داشت ز بيگانه تمنا مي‌كرد
    مشكلِ خويش برِ پيرِ مغان بردم دوش
    كو به تأييدِ نظر حلِ معما مي‌كرد
    ديدمش خرم و خندان قدحِ باده به دست
    و اندر آن آينه صدگونه تماشا مي‌كرد
    فيضِ روح‌القدس ار باز مدد فرمايد
    دگران هم بكنند آنچه مسيحا مي‌كرد
                                                          حافظ
    ... آموزشِ هنرِ عرفانی خود از شقوقِ آموزش‌هاي معنوي و باطني است. در اينجا شاگرد در حضورِ استاد به ادب مي‌نشيند و در سفر در صورت‌هاي زيبايي و پرداختِ آنها، درونِ خود را مصفا و مطرّا مي‌كند و جاي را برآن ميهمانِ مبارك و آموزه‌ي و هديه‌ي نهايي استاد،كه عشق است، مهيا مي‌سازد.
    همنشيني با شهان چون كيمياست
    كيميايي چون نظرشان خود كجاست؟
    نارِ خندان باغ را خندان كند
    صحبتِ مردانت از مردان كند
    راست كن اجزات را از راستان
    سرمكش اي راست‌رو زآن آستان
    فقرخواهي آن به صحبت قايم است
    ني زبانت كار مي‌آيد نه دست
    دانشِ آن را ستاند جان ز جان
    ني ز راهِ دفتر و ني از زبان
    در دلِ من آن سخن زان ميمنه است
    زانكه از دل جانب دل روزنه است.
                                             جلال‌الدين مولوي

     

    ( زمستان 1382)

    .
نوشته شده توسط هست ِ نیست| |

.


بی وقتی

در اين روزگارِ بي امانِ شلوغ از حوادث و پريشاني‌ها و بي‌وقتي، كه آدمي از فرطِ خستگي‌ی دويدن‌هاي مدام، ناي ايستادن و نشاندنِ خستگي‌ی راه را ندارد، كمتر كسي است كه زماني آرام، به فراغت بر لبِ جويِ گذرانِ عمر به انديشه و ديدار بنشيند و از بيرونِ خويش به خويش و روزگار و اوقاتِ خويش بنگرد و مسيرِ تكاپو و صرفِ عمرِ خود را به نيكي بسنجد و بي ارزي يا گران‌ارزي‌ی آن را دريابد.

بنشين بر لبِ جوي و گذرِ عمر ببين
كاين اشارت زِ جهانِ گذران ما را بس
آدمي،كه مي‌دود،كه بتواند بيشتر بدود!؛ و اين قصه‌ی بسياري است. در چنين وضعي، كسي با اغتشاش‌ها و اضطراب‌هاي دروني، كمتر مي‌تواند به اطرافِ خود، از طبيعت گرفته تا عالمِ انساني، توجهِ دقيقي داشته باشد و به جز آنكه آنها را  نگاه مي‌كند،  بتواند آنها را ببيند. چنين كساني به شتاب از كنار پديده‌هاي خرد و كلان مي‌گذرند و فرصتِ كشفِ آنها را ندارند. نمي‌توانند يك سنگ را به خوبي، ببينند؛ و يا آبي را كه مي‌نوشند و يا دمي را كه فرو مي‌خورند به‌نيكي بنوشند و دريابند؛ و يا در جغرافياي زيباي يك پرتقال، سفر كنند؛ و يا نمي‌توانند صداها و بانگ‌هاي اطراف را بنيوشند و آنها را تجزيه و هضم كنند و زيبايي‌هاي ژرفِ موسيقي‌ی طبيعت و ماوراءِ طبيعت را درك كنند. آنها نمي‌توانند و فرصتش را ندارند كه منازلِ حركتِ ماه در آسمان و يا مسيرِ غروب و طلوعِ هور در افق را، ببينند و در قافله‌ی آنها بپيمايند. از جانِ اشياء، رنگ‌ها، بانگ‌ها، بوي‌ها و مزه‌ها و ... حواس و نظرهاي افسرده را نصيبي نيست. و حقيقتاً در اين سیاهی‌ي كفرِ زلف و آشفته‌بازارِ دنيا، چه كسي مي‌تواند به آرامِ مشاهده بنشيند؟ محي‌الدين‌ابن‌عربي از زبانِ معشوقِ كل، گفته است:
بشنو اي محبوب
كه من حقيقتِ جهانم
و مركز دايره‌ي وجودم
من ادراك را در تو آفريدم تا آئينه‌ي ديدارِ من باشد
گر مرا نظاره كني مرا و خود را خواهي يافت
اما اگر خود را نظاره كني مرادِ خود را گم خواهي كرد
اي محبوب
چه بسيار كه تو را خواندم
 و تو آواز من نشنيدي
پس خود را چون عطرِ دلاويزي در فضاي عالم پخش كردم
و مشامِ جان تو آنرا احساس نكرد
پس خود را بر خوانِ هستي طعامي جانبخش ساختم
 و تو از آن تناول نكردي
چرا نمي‌تواني به من دست يابي
چرا نمي‌تواني در لمسِ اشياء مرا احساس كني
و در شمامه‌ی گلِ سرخ مرا ببويي
چرا آخر چرا؟
×××××
خداوندگار، جلال‌الدين مولانا، شرطِ نظربازي و مشاهده در آفاق و انفسِ درون را داشتنِ چشمي از عشق جرعه‌ناك و باطن‌بين و پاك از آلايشِ خاشاك نفس، و بازگشوده به سوي حضرتِ جمالِ معشوق مي‌داند. در آنجا، باطن، در عمقِ ظاهر است و ملكوتِ آسمان در دلِ چاهِ زمين جاي دارد و بلكه پرّي‌ي ملكوتِ باطن، جايي براي عالمِ ناسوتِ ظاهر نمي‌گذارد و الا بر چشمانِ افسرده‌ي پر علتِ بي‌مايه، ظاهر، مي‌نمايد.
آدمی‌ی رونده در اعماقِ زیبایی پس از جاروبِ درون و صفاي انفسِ باطن، به آفاقِ بيروني نظر مي‌كند و آنها را عكس و جلوه‌اي از عالمِ درون مي‌بيند، و از آنجا، رازهايي را در مملكتِ وجود، يكي يكي كشف مي‌كند.
هركه را باشد به سينه فتحِ باب
او به هر ذره ببيند آفتاب
چشمِ دل از موي علت پاك كن
تا ببيني قصرِ فيضِ من لدن
آن نظرهايي كه آن افسرده نيست
جز رونده جز درنده‌ي پرده نيست
جز به بي‌رنگي نبيني روي دوست
وقتِ  بي‌رنگي چه داني مغز و پوست
كي ببيني سبز و سرخِ رنگ‌ها
تا نبيني پيش از اين تو نور را
ليك چون در رنگ گم شد هوشِ تو
شد ز نور آن رنگ‌ها روپوشِ تو
نورِ نورِ چشم خود نورِ دل است
نورِ چشم از نورِ دل‌ها حاصل است

                                       مثنوي مولانا جلال‌الدين


.
نوشته شده توسط هست ِ نیست| |

.


تعریفِ کوک: تنظیمِ کششِ سیم‌ها نسبت به یکدیگر؛ که سیم‌ها را در فاصله‌های موسیقایی‌ی مناسبی (بسته به دستگاه) نسبت به یکدیگر قرار می‌دهد.

هر دستگاه را می‌توان در چند نوع کوک اجرا کرد. کوک‌های معمول که درآموزشِ ردیفِ دستگاهی با آنها کار می‌کنیم شش گونه‌اند: برای ماهور و چهارگاه و احیانا ابوعطا (از راست به چپ: دو-سل-دو-دو)، برای شور، دشتی، افشاری و بیاتِ کرد: (دو-سل-دو-فا)، برای بیاتِ ترک (یا همان بیاتِ زند) : (دو-سل-سی‌بمل-فا)، برای سه‌گاه (دو-سل-لا کردن-فا)، برای همایون، نوا و بیاتِ اصفهان: (دو-سل-ر-ر)، راست‌پنجگاه: (دو-فا-دو-دو).

برای کوکِ سه‌تار پیش از هر چیز به این نکته‌ی مهم توجه کنید: در همه‌ی کوک‌ها (بجز سه‌گاه) ما با ایجاد فاصله‌های اول، چهارم، پنجم و هشتم سر و کار داریم. یعنی در همه‌ی آنها این فاصله‌ها را روی سیم‌های مختلفی ایجاد می‌کنیم و گونه‌گونی‌ی این کار کوک‌های مختلف را بوجود می‌آورد. شما باید بتوانید این فاصله‌ها را رو سیم‌ها بوجود‌ آورید. برای این کار باید خوب توجه کنید که درستی‌ی کوکِ  فاصله‌ی یکم و چهارم و پنجم و هشتم را گوش باید بتواند تشخیص دهد و اگر نتواند نمی‌توانیم سازمان را کوک کنیم. برای تقوتِ مهارت در کوکِ این فاصله‌ها باید به دقت و تکرار به آثار گوش دهید و بکوشید تا به آواز آنها را بخوانید و به کمکِ هنرآموز آن فاصله‌ها را بشناسید و بخوانید. (چگونگی‌ی آموزشِ این فواصل را جای دیگر می‌آورم.)

دستورِ کوکِ شور (و دشتی و ابوعطا و بیات کرد و افشاری) (دو-سل-دو-فا): نخست کششی مناسب برای سیم دوم (سل) انتخاب کنید و سپس سیمِ مشتاق (سوم) را با سیمِ دوم (سل) فاصله‌ی چهارم کوک کنید. اینکه چرا نخست به عنوانِ مبنا سیمِ دوم (سل) را انتخاب می‌کنیم به این دلیل است که برای ایجادِ یک فاصله (در اینجا فاصله‌ی چهارم) برای گوش ایجادِ فاصله از پایین به بالا آسان‌تر از بالا به پایین است؛ یعنی اگر سل را داشته باشیم و بخواهیم سیمِ مشتاق را بکشیم تا نوتِ دوی بالاتر به‌دست آید ساده‌تر از این است که دو را داشته باشیم و بخواهیم سلِ پایین‌تر از را به دست آوریم و دلیلِ فرعی‌ی دیگر اینکه در کوکِ شورِ سل نوتِ مبنای دستگاه سل است و اکثر اوقات ما با داشتنِ آن مبنا می‌خواهیم سازمان را کوک کنیم. در موردِ میزانِ کششِ اولیه‌ی سیمِ دوم (سل) هم این را می‌افزایم که اینکه کششِ سیمِ دوم (سل) -به‌عنوانِ مبنا برای همه‌ی سیم‌های دیگر- چقدر باشد بسته به سلیقه، شیوه‌ی نوازندگی، ویژگی‌های روحی‌ی نوازنده و ویژگی‌های شخصی‌ی هر ساز و زمان و مکان و حال تفاوت می‌کند. هر سه‌تاری ارتفاعِ کوکِ ویژه‌ی خودش را دارد؛ بعضی سه‌تارها در کوک‌های بالاتر نیکوتر پاسخ می‌دهند و بعضی پایین‌تر و استاندارد و کششِ قراردادی‌ی ثابتی برای سیمِ اول به‌عنوانِ نوتِ دو در سه‌تار – و دیگر سازهای ردیف- وجود ندارد. اینکه چنین استانداردی در اینجا وجود ندارد، به‌معنای ضعف یا نقصِ این سازها نیست بلکه در تک‌نوازی و بداهه‌نوازی که کارکردِ اصلی‌ی این سازهاست این ویژگی مایه‌ی امکاناتِ بیشتر برای نوازندگی و رنگارنگی و خلاقیت‌های هنری است و از نقاطِ قوتِ این سازها محسوب می‌شود. اما پس از ایجادِ فاصله‌ی چهارم بینِ سیمِ دوم (سل) و مشتاق، سیمِ اول را با مشتاق هم‌صدا کنید (فاصله‌ی یکم) و پس از آن سیمِ بم را با مشتاق در فاصله‌ی پنجمِ پایین رونده کوک کنید.

در هر سه بار کوکی که می‌کنید (سیمِ دوم (سل) با مشتاق- سیمِ اول (دو) با مشتاق- بم با مشتاق) سیمی را که می‌خواهید کوک کنید با سیمی که می‌خواهید ‌سیم را با آن در فاصله‌ای کوک کنید به‌طورِ هم‌زمان بنوازید (تک‌سیم نزنید) تا فاصله‌ی زیبا و هارمونیکِ یکم، پنجم، چهارم یا هشتم را بتوانید بهتر بشنوید –همانگونه که در عمل و در هنگامِ نوازندگی همان‌طور غیرِ تک‌سیم میِ‌زنید و می‌شنوید. سیمِ بم را با مشتاق به‌مضرابِ چپ بزنید و بقیه‌ی سیم‌ها را با مضرابِ راست؛ بدین ترتیب که ابتدا سیمی را که می‌خواهید کوک کنید با سیمِ کناری‌ی آن (سیمِ سمتِ چپِ آن) بزنید و با ارتعاشی که هنوز دارد آن را بکشید تا به صدای دلخواهتان برسد –نه اینکه ابتدا سیم را بکشید و بعد از آن مضراب بزنید تا صدای آن را بشنوید.

پس از همه‌ی این مراحل دوباره باید کوکِ سیم‌ها را بسنجید و تغییراتی که به احتمال زیاد در همین فاصله در آنها ایجاد شده است را اصلاح کنید. این تغییراتِ احتمالی به این سبب است که با تغییرِ کششِ سیم‌های اطراف به چوبِ بالای دسته‌ی سه‌تار فشار می‌آید و گوشی‌ها و همچنین وضعیتِ دسته‌ی سه‌تار ممکن است تغییراتِ بسیار اندکی داشته باشند که برای گوش‌های حساس آزار دهنده است. پس، پس از تکمیلِ کوکِ اولیه، به تصحیحِ آن بپردازید و کار را تمام کنید.

کوکِ دستگاهِ ماهور و چهارگاه (دو-سل-دو-دو)

با رعایتِ همان نکاتی که در بالا آوردیم، اینک ابتدا سیمِ اول و دوم و سوم (مشتاق) را مانند کوک دشتگاهِ شور کوک کنید و سپس سیمِ بم را با سیمِ مشتاق در فاصله‌ی هشتمِ پایین رونده (بم) قرار دهید.

کوکِ دستگاهِ همایون و نوا و آوازِِ بیاتِ اصفهان (دو-سل-ر-ر)

سیمِ مشتاق را با نوتِ پایه‌ی دستگاه یعنی سل در فاصله‌ی پنجمِ (بالا رونده) کوک کنید و سپس سیمِ بم را با مشتاق در فاصله‌ی هشتم (پایین رونده) کوک کنید و در نهایت سیمِ اول را با سیمِ دوم (سل) در فاصله‌ی چهارم (پایین رونده) کوک کنید.

کوکِ دستگاهِ راست‌پنجگاه (دو-فا-دو-دو)

سیمِ دوم (در اینجا فا) را با مشتاق در فاصله‌ی پنجم قرار دهید و سپس سیمِ بم را با مشتاق در فاصله‌ی هشتم (پایین رونده) و سیمِ اول را با سیمِ دوم (فا) در فاصله‌ی هشتم (بالا رونده) قرار دهید. کوک کردنِ راست‌پنجگاه مانند کوک کردنِ همایون و نوا و بیاتِ اصفهان است با این تفاوت که در راست‌پنجگاه سیمِ اول با سیمِ دوم بر خلافِ آن دو دستگاه در فاصله‌ی پنجم کوک می‌شود –نه چهارم.

کوکِ آواز بیاتِ ترک (یا بیاتِ زند) (دو-سل-سی بمل-فا)

ابتدا سه‌تار را دقیقا همانندِ دستگاه‌ِ شور (که در بالا آمد) کوک کنید و پس از آن سیمِ مشتاق را که در فاصله‌ی پنجم (بالا رونده) با سیمِ بم (فا) قرار دارد در فاصله‌ی چهارم (بالا رونده) با آن قرار دهید.

کوکِ دستگاهِ سه‌گاه (دو-سل-لا کرن-فا)

ابتدا سه‌تار را همچون دستگاهِ شور کوک کنید و پس از آن، سیمِ مشتاق را با نوتِ لا کرن (پرده‌ی اول روی سیمِ دوم (سل)) هم‌صدا (در فاصله‌ی اول) کوک کنید. در سه‌گاه نمی‌توان مانند دستگاه‌های دیگر همه‌ی سیم‌ها را با استفاده از فاصله‌های چهارم و پنجم و اول و هشتم به‌دست آورد و کوک کرد و سیمِ مشتاق (در اینجا لا کرن) در فاصله‌ای با سیم‌های دیگر نیست که برای گوش به راحتی قابل تشخیص باشد. در اینجا باید پرده‌ی اول روی سیمِ سل را که همان لا کرن است با کمکِ آواز و استاد و ... در سرِ جای درستِ خویش جا انداخت و با کمکِ آن سیمِ مشتاق را در فاصله‌ی یکم (یعنی هم صدا) با آن کوک کرد.


.

نوشته شده توسط هست ِ نیست| |

.


برای مشق ِ سه‌تار، اوقاتی را باید -به‌طورِ کلی- به این سه کار اختصاص دهید: (جزئیاتِ هر بخش را در جایی دیگر می آورم.)

1- آموختن ِ سرمشق‌ها و فنون

2- تکرار ِ معنی‌دارِ سرمشق‌های آموخته‌شده

3- شنیدنِ آثار

در 1، درسِ جدید را باید فرا بگیرید. درسِ جدید شاملِ این موارد می‌شود:

1-1 آموختنِ دستان‌گیری (شیوه‌ی پرده‌گرفتن و وضعیتِ دسِت چپ) و مضراب‌گیری (شیوه‌ی گرفتنِ دستِ راست و وضعیتِ انگشتان روی کاسه و مضراب‌زنی) و ریختِ کلی‌ی نشستن و بدن

2-1 متنِ سرمشق: واژه‌ها، جمله‌بندی‌ها

3-1 تجزیه و تحلیلِ گوشه: (شیوه‌ی جمله‌پردازی‌ها و جایگاه و کارکردِ گوشه در دستگاه)

4-1 آموختنِ تمرین‌هایی برای بهبودِ ضعف‌های گذشته و برای تقویتِ توانایی‌هایی برای اجرای درس (شاملِ مضراب‌بندی و دستان‌گیری و آموختنِ واژه‌های جدید)

5-1 معرفی‌ی آثاری برای شنیدن مربوط به گوشه‌ی درس

6-1 زیبایی‌شناسی‌ی گوشه و امکاناتی که در هر گوشه هست (شاملِ الگوهای وزنی و نغمگی و شیوه‌ی بیانِ گوشه)

7-1 (برای هنرجویانِ پیشرفته) مشق‌های بداهه (بسط‌های بداهه روی امکاناتِ نغمگی و وزنی‌ی گوشه)

در 2، پس از اینکه با کمکِ کتاب و استاد و نوار و ... درست‌نواختنِ سرمشق را فراگرفتید، باید آموخته را بسیار تکرار کنید و در برخی اوقات (هر چه بیشتر بهتر) این تکرارها را با جدی‌ترین حالاتِ معنوی‌ی خویش هم‌راه سازید و بتوانید در حالاتِ عمیق روحی‌ی شخصی با موسیقی‌ای که می نوازید سیری انفسی کنید و بدین وسیله کارکردِ اصلی‌ی موسیقی‌ی ردیف را تجربه و مشق کنید. برای این کار نیازمند به مراقبه و تامل و تمرکز و وحدتِ درون و قرار و سکونی انفسی می‌باشید.

در 3، با توجهِ تام و متمرکز، به آثاری که توسط هنرآموز معرفی می‌شود گوش بسپارید. این شنیدن هر روز باید تکرار شود و در هنگامِ شنیدنِ آثار به کاری دیگر پرداخته نشود.

به تک‌تکِ بخش‌های بالا باید در هر جلسه پرداخته شود و هنرآموز در هر بخش نکته‌ای را به آموخته‌های هنرجو بیافزاید؛ و همچنین هنرجو آن نکات را جستجو کند.


.

نوشته شده توسط هست ِ نیست| |


آثاری برای شنیدن:

(تکنوازی‌ی سه‌تار)
 

 

1-استاد یوسف فروتن

   . ردیفِ سه‌تار

   . ضربی‌های استاد فروتن

   . فیلم ِ اجرای سه‌تار در حافظیه‌ی شیراز

2-استاد ابوالحسن صبا

   . سه‌تار –مؤسسه‌ی ماهور

   . اجراهای بداهه‌ی سه‌تار (در دو CD انتشارتِ آوای مهربانی)

3-استاد سعید هرمزی

  . ردیفِ سه‌تار

  . اجراهای بداهه‌ی سه‌تار (در دو  CDمؤسسه‌ی ماهور)

  . فیلم‌های اجرای سه‌تار در حافظیه‌ی شیراز و در منزلِ استاد مهدی کمالیان

4-استاد نورعلی برومند

  . در محضر ِ استاد -1 و 2- مؤسسه‌ی چهار باغ

5-استاد داریوش صفوت

  . تکنوازی‌ی سه‌تار

6-مجموعه‌ی صد سال سه‌تار

7-استاد محمدرضا لطفی

  . اجرای دستگاهِ شور از ردیفِ میرزاعبدالله در یادواره‌ی نورعلی برومند-1

  . قافله سالار -روی ب- نوا

  . گریه‌ی بید -روی ب- بیاتِ اصفهان

  . به یادِ درویش‌خان-  ماهور، شور

  . خموشانه -روی الف- ابوعطا

  . رمز ِ عشق -1

  . همیشه در میان -1

8- استاد حسین علیزاده

  . ردیفِ میرزا عبدالله

  . پایکوبی -چهارگاه

  . ترکمن -راست‌پنجگاه و ...

  . کنسرتِ همایون -همایون

  . راز و نیاز -بیاتِ اصفهان، شوشتری

  . آن و آن - ...

9-استاد داریوش طلایی

  . ردیفِ میرزا عبدالله

  . تکنوازی‌ی سه‌تار -شور، بیاتِ اصفهان، سه‌گاه

  . چهارگاه


.

نوشته شده توسط هست ِ نیست| |

.

پیشنهاد می‌کنم به پرسش‌های زیر عمیقا فکر کنید. این پرسش‌ها به‌منظورِ نقدِ روش‌ها و دستورهای کنونی‌ی غالب در آموزش موسیقی‌ی کلاسیکِ ایران طراحی شده‌اند. البته شما -هنرجویانِ کلاس- نیازِ آموزشی به این کار ندارید و اگر به این پرسش‌ها هیچ فکری هم نکنید در کیفیتِ آموزشی که دنبالش می‌کنیم تاثیری نخواهد داشت؛ اما اگر با روش‌های (متدهای) آموزشی‌ای که در زیر به آنها اشاره شده است –کتابِ آموزشِ تار و سه‌تارِ هنرستان، کتابِ آموزشِ سه‌تار استاد ذوالفنون، کتابِ دستورِ سه‌تار استاد حسین علیزاده، شیوه‌ی شفاهی و غیر مکتوبِ آموزشِ ردیفِ استاد عبدالمجید کیانی و یا ...- آموزش می‌بینید به گمانم توجه به این تاملات و پرسش‌ها بی‌فایده نخواهد بود.

(تاکیدی ندارم که پرسش‌های زیر پرسش‌های درست و با معنیی‌اند؛ اما بر آنم که تامل به آنها و تحلیل و واکاوی و ابهام زدایی‌ی آنها می‌تواند آموزنده و تاثیرگذار باشد. این را هم بیفزایم که این پرسش‌ها در فلسفه‌ی آموزش اند و به‌طور کلی درباره‌ی هر آموزشی پرسیده می‌شوند و می‌توانند فراگیرتر از موضوعِ خاصِ موسیقی مطرح شوند و شما می‌توانید هر موضوعِ آموزشی‌ی دیگری را به جای موضوعِ خاصِ موسیقی جایگزین کنید.)

1- هدف از آموزشِ موسیقی چیست؟ (یا چه چیزهایی است؟)

2- هدفِ شما از آموختنِ موسیقی چیست؟ یا بهتر بگویم، تصورتان از آموختنِ موسیقی در واقع آموختن یا مهارت در چیست؟

3- در موسیقی‌ی کلاسیکِ ایران (کلاسیک، به‌جای سنتی) هدف از آموزشِ موسیقی چیست؟

4- در دستورهای آموزشِ سه‌تار (و همه‌ی سازهای دیگرِ کلاسیکِ ایرانی) هدفِ مؤلف از تألیفِ آن کتاب چه بوده است؟ (در کتاب‌هایی همچون دستور تار و سه‌تار هنرستانِ موسیقی، آموزشِ سه‌تار استاد ذوالفنون، دستور سه‌تار استاد حسین علیزاده و ...)

5- منظورِ مؤلفینِ دستورهای سه‌تار -که در بالا گفته شد- از «آموزشِ سه‌تار» چه بوده است؟

6- اگر پاسخی به دو پرسشِ پیش داده‌اید، اینک از خود بپرسید که «آیا پاسخِ شما، نظر یا حدسِ شما در آن باره بوده است و یا آن را از مقدمه یا متنِ آن کتاب‌ها خوانده‌اید یا یافته‌اید؟

7- به نظرِ شما، اگر کسی در تدوینِ یک روشِ (متدِ) آموزشِ موسیقی، هدفی داشته باشد –که همان آموزشِِ موسیقی باشد- آیا نباید از هدفش آگاه باشد؟ آیا همه چیزِ آن روش را آن هدف تعیین نمی‌کند؟ آیا آن روش در اصل برای رسیدن به آن هدف طراحی نمی‌شود؟ اینک، اگر هدف نامعلوم باشد، تدوینِ یک روش به چه معنا است؟!

8- به نظرِ شما اگر نویسنده‌ی یک دستور برای سه‌تار، دستورش را برای رسیدن به یک هدف -که به آن آگاه است- طراحی می‌کند، آیا نباید به مناسبت و در خوری‌ی آن روش و دستور برای آن هدف فکر کرده باشد؟ آیا نباید نشان داده باشد ( یا بتواند نشان دهد) که آن شیوه به دلایلِ 1 و 2 و ... برای رسیدن به آن هدفِ آموزشی مناسبت و کارایی دارد؟

9- پس از پاسخ به پرسشِ پیش، اینک به این بیندیشید که آیا در کتاب های دستورِ سه‌تار و ...، از چنین مناسبتی سخنی رفته است و یا اصلا توجهی به آن شده است؟

10- به نظرِ شما آیا آموزشِ سه‌تار یا ... (یا آموزش به‌طور کلی) کارِ عاقلانه و حسابشده و نیازمند به طراحی و سنجشی نیست؟

11- به نظرِ شما اگر کسی استادِ بزرگی در یک ساز بود، آیا لزوما معلمِ خوبی هم هست؟ اگر نه، به چرایی‌ی این نه که در پاسخ گفته‌اید خوب بیندیشید.

12- به نظرِ من در کتاب‌هایی که از آن در بالا نام بردم، نه به هدفِ آموزشِ سه‌تار و نه به مفهومِ آموزشِ سه‌تار و موسیقی و نه به تناسب و در خوری‌ی متدِ آموزشی‌ی پیشنهادی با رسیدن به آن هدفِ از آموزششان و نه به هیچ گونه تبیینی از مفید بودنِ آن روش پرداخته نشده است؛ و به همین دلیل، اصلا روشن نیست که این کتاب‌ها دستورهای خوبی و برای آموزش باشند و به این کار بیایند.

.
نوشته شده توسط هست ِ نیست| |

.

 

امروز عصر هوس کردم که گاه به گاهی یادداشت‌هایی را درباره‌ی موسیقی و معنا و ردیفِ سه‌تار و آموزشِ آن در یک وبلاگ بگذارم؛ تا شاید کمکی باشد برای هنرجویانِ سه‌تارم که جز از کلاس در آنجا هم بتوانند مطالبی را دنبال کنند و نیز شاید دوستانی دیگر هم که نمی‌شناسمشان بدانجا رجوع کنند و در آنجا از نظراتِ هم استفاده کنیم. کم کم مدتی است که در فکرِ تنظیمِ مجموعه­ آموزه‌هایی درباره‌ی سه‌تار نوازی و فرهنگِ معنوی‌ی موسیقی‌ی ردیفِ دستگاهی هستم. سعی می‌کنم یادداشت‌های کوتاهی از آنها را گاه به گاه در اینجا بگذارم تا پیش از آن تنظیم -که شاید کتابی شود- کارِ آن را بکند و نیز با پیشنهادها، نظریات و پرسش‌های دوستان، بتوانم هرچه بهتر و بیشتر به تکمیلِ آن بپردازم و سیرِ پرداختِ آن را با آن توجه بیابم و رسم کنم. یادداشت‌هایی و تاملاتی در: معنا و موسیقی، موسیقی‌ی معنوی و زندگی، معرفیی ردیفِ هفت دستگاه، چگونگی‌ی درکِ جمله­بندی‌های ردیف و اجرایشان، فرهنگِ موسیقایی‌ی سه‌تار، مشق‌هایی در سه‌تار و شیوه‌ای که برای آموزشِ ردیفِ سه‌تار طراحی کرده‌ام، زیبایی‌شناسی و معناشناسی‌ی گوشه‌ها و دستگاه‌های مختلف، و کارکردِ اصلی‌ی موسیقی در طریق‌های سلوکِ باطنی و معنوی.

به‌طورِِ بنیانی بر این باورم که نیندیشیدن و بی فکری و بی معنایی، علتِ همه‌ی کاستی‌هایی است که در صورتِ هنرِ امروز و جامعه و زیستِ امروز آنرا مشاهده می‌کنیم.

 

.

نوشته شده توسط هست ِ نیست| |


Design By : Night Skin